محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

35

اكسير اعظم ( فارسى )

اين باشد دلالت كند بر آنكه بزرگى او از كثرت ماده حاصل شده نه از صحت قوت و جون سر به اين صفت باشد دماغ ضعيف بود و به سوى آن نزلات و صداع و درد گوش سرعت كند و از علامات جودت دماغ اين است كه از ابخره شراب منفعل نشود و از تلطيف و حرارت او منفعل گردد و ذهن آن زياده شود و آنكه منفعل نگردد از او نى سببى از اسباب و افعال صادره از آن صحيح سليم بر مجراى طبيعى باشد . استدلال از شكل رأس شكل طبيعى سر مدور كروى الشكل بود كه اوسع اشكال است از جهت مكان و ابعد آنها است از قبول صدمات و آفات و آن را دو نتو باشد يكى در مقدم سر و دوم در مؤخر آن و هر دو جانب مستوى بود هر قدر كه نتو مؤخر بزرگ بود آن افضل است و شكل ردى سر آن است كه خلاف اين باشد پس لا جرم آن را نتو مقدم يا نتو مؤخر يا هر دو مقصود بود . و اينجا است كه گفته‌اند اشكال رأس چهار است يكى شكل طبيعى و سه غير طبيعى كه اين مراد از شكل ردى است و ردائت شكل چون در جزوى از اجزاى سر واقع شود لا محاله بخواص افعال آن جزو دماغ ضرر رساند . و جالينوس گفته كه رأس مسفط هموار و مربع مذموم‌اند هميشه و آنكه در طرف يمين و يسار او نتو باشد مذموم است مگر آنكه سبب در آن قوتى از قوت مصوره باشد يعنى افراط نمايد در فعل خود و بر قوت اين دلالت مىنمايد شكل گردن و سينه و مقدار آن هر دو در صغر و كبر يعنى شكل گردن جيد بود و غليظ باشد و سينه فراخ قوى و پشت عظيم چنانچه مذكور شد . استدلال از ثقل رأس و خفت آن و حرارت و برودت و اوجاع آن اما دلائل مأخوذ از گرانى سر و سبكى آن پس گرانى سر هميشه دلالت بر بودن ماده در سر مىنمايد ليكن ماده صفراوى در ثقل كمتر است و سوزش زياده مىكند و سوداوى در ثقل بسيار از آن و يبوست آن بيشتر بود و دموى در ثقل شديدتر از آن هر دو با ضربان و وجع در اصول چشم بنا بر نفوذ كيموس حار در آن و سرخى چهره و چشم و انتفاخ عروق زياده تر مىباشد و بلغمى در ثقل از همه بيشتر و در وجع كمتر از دموى و صفراوى و خواب بيشتر از سوداوى و با بلادت فكر و كسل و قلت نشاط در حركات بدنى . و اما دلائل مأخوذ از حرارت و برودت يعنى چيزى كه لمس مىنمايد آن را سر از آن هر دو در نفس خود و چيزى كه لمس مىنمايد او را غير او از خارج بر طبيب پوشيده نيست اما حار دليل بر حرارت مزاج دماغ است و اين حار محسوس اگر دائمى يعنى طبيعى دلاوى شخصى را باشد مزاجى است . و اگر حادث گردد و اذيت رساند عرضى است و همچنين است حكم بارد بر قياس آن و همچنين است قشف يابس و بر قياس آن اگر نباشد برو مخشن مقشف از خارج و همچنين رطب اگر حرارت معرق از داخل نبود و اوجاع اكاله كه تخيل نمايد انسان كه گويا در سر آن و بينى و كرمى است كه آن را مىخورد و لذاعه كه آن را ميگزد دلالت مىنمايند بر ماده حاده و ضربانى دلالت مىكند بر ورم حار و موكد بر آن است لزوم تپ و وجع ثقيل ضاغط يعنى فشارنده دلالت بر ماده ثقيله بارده مىنمايد و وجع ممدد دلالت بر ماده ريحى مىكند و انتقال درد موكد آن است و وجع بنوعى كه گويا ميكوبند سر آن را بمطرقه دلالت مىنمايد بر شل بيضه و شقيقه مزمنه . و ايضا وجع دلالت به جهت آن مىنمايد مانند آنكه در و پيش سر دلالت به مشاركت معده مىكند و وجع بهيئت ديگر و بجانب راست به مشاركت جگر دلالت مىنمايد و گاه دلالت مىكند به آن بدوام آن پس اگر درد دوام نمايد در مقدم سر و مؤخر آن منذر بقرانيطس بود استدلالات مأخوذ از احوال اعضا كه آن مانند فروع دماغ‌اند مثل چشم و زبان و چهره و مجاى لهات و لوزتين و گردن و اعصاب اما استدلال از چشم منجمله آن استدلال از حال عروق آن است و از حال ثقل و خفت آن و از حال رنگ آن در زردى و تيرگى در صاصيت و سرخى آن و حال ملمس آن و اين همه در دلالت بسيار قريب‌اند براى چيزى كه در نفس دماغ مىباشد و گاهى به آن استدلال مىنمايند به چيزى كه از آن سيلان مىكند از اشك و چرك و چيزى كه عارض آن ميگردد از پوشيدن چشم و كشادن آن و احوال حركت آن و از فرو رفتگى و برآمدگى و بزرگى و كوچكى و آلام و اوجاع پس خشكى چشم گاه دلالت بر يبس دماغ مىكند و سيلان چرك و اشك اگر نباشد به سبب عروض مرض در نفس چشم دلالت بر رطوبت مقدم دماغ مىنمايد در اكثر امر خواه سبب آن رطوبت اشتعال دماغ و ذوبان او باشد چنانچه در قرانيطس مىباشد يا برد رأس و تكاثف جلد آن مانند آنكه نزد نزلات عارض مىشود و گاهى سيلان چرك و اشك به سبب سقوط قوت مىباشد و عظم رگهاى چشم بر سخونت